واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
همزبانان گنگی بودیم  مخاطب نگفتن های هم . و کارمان کتمان همدیگر . سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات ...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی
دوشنبه 10 دی ماه سال 1386
همان که گفتیم « آسان است »  ، همان بود...!

شب ، شبی بیکران بود
دفتر و جزوه مان پاره پاره ،
چشم ها خیس و گریان ،
ز استاد و نمره بسی ترسمان بود !
غریبه که نیستی عزیزم ،
شب امتحان بود ...

    * * *
شبی آمد که یادی از خدا بود !
در آن شب جملگیمان پاک و زاهد ،
دل از یاد رخ دلبندکان گویی جدا بود !
نماز و سجده و اسماء اعظم
به یاد روزهای بی خیالی ،
جدا از خنده و دیوانگی ها ،
کنون « العفو یا رب » توبه مان بود !

    * * *
ولی امشب یه جور دیگری بود
خودمان نیز می کردیم تعجب !
چرا امشب دگرگون حالمان بود ؟
ز چه رفتارمان چون آدمان بود !

    * * *
میان جزوه های نانوشته ،
میان درس هایی که نخواندیم ،
چه ساعت ها که با خود فکر کردیم ،
چرا خاک سیاه بر سر فشاندیم ؟!
چرا کاری بکردیم ما که امشب ،
چنان چون خر به گِل اینگونه ماندیم ؟!

    * * *
فرار عقربه از چنگ ساعت ،
همی بگذشت پی در پی دقایق
زمان چابک تر است انگار امشب
و ما را حالتی چون غرقه قایق !

    * * *
هنوز از این کتاب فصلی بمانده ،
هنوزم جزوه ها ناخوانده مانده ...

    * * *
و این درسی که دشمن بود آن شب ،
همان درسی که پیچاندیم استادش ، همان بود !
همان « بیخیک بابا ، جدی نگیرش » !
همان که گفتیم « آسان است » ، همان بود !

    * * *
خروسخوان از سحر فریاد می داد
دگر اکنون شبمان رفته بر باد
سیاهی رخت بر بسته از این شب ،
سپیدی سحر می کرد بیداد !
و ما دلهایمان در سینه لرزان ،
و ما دستان و پاهامان ، رعشه
فشار خونمان هر دم می اُفتاد !

    * * *
چقدر نا آشنایند این سوالات !
چه بد خط می نویسد آن جلویی !
چه برقی میزند چشم مراقب !
چه خون آشام مانند است استاد !

    * * *
در آن هاگیر و واگیر از درونم ،
شنیدم که ندایی ناله سر داد
در آن آشفته بازار ندامت ،
صدایی این چنین می کرد فریاد :
« گشادی کردی و این بود نتیجش ،
خودت کردی که لعنت بر خودت باد .»

« محمد »

... و این قصه هر ترم تکرار میشه ، ولی افسوس که آدم شدن رو تا ترم بعد به تعویق میندازم...!

 

       عزت زیاد

 

پ.ن.1 : استفاده از این مطلب در وبلاگ ها ، وب سایت ها ، مجلات  و کتاب های درسی (!) فقط با ذکر منبع مجاز است. من که دستم به کسی نمیرسه ، دیگه مرام خودتون...

 

 


جمعه 16 آذر ماه سال 1386
یادم تو را فراموش...!


1- من که شخصاً باورم نمیشه دو ماه ننوشته باشم؛ شما رو نمیدونم...

 

2- خیر سرمون، چهارشنبه روز دانشجو بود. تو دانشگاه هم جلسه ی پرسش و پاسخ گذاشته بودن ارواح عمه هاشون. تازه ورود هم برای عموم آزاد بود، منتها ما که دانشجو بودیم مثلاً، از 8 صبح کلاس داشتیم تا 3 بعدازظهر! خاک تو سر این مملکت که حالا حالا ها درست بشو نیست...

 

3- تو پست قبلی از امتحان میکروب گفته بودم. بگذریم از این که امتحانه رو گند زدم واسه خودم؛ ولی خداییش از همون موقع تا الان، یه روز در میون یا امتحان دارم، یا استرس امتحان. چه دهنی که ازم سرویس نشد این ترم...

 

4- پست های قبلی رو که نیگا می کردم، باورم نمیشد که اینارو من نوشته باشم. الان هر چی دارم زور میزنم که بهتر از اینی که دارم می نویسم، بنویسم، نمیشه. تمرکزم رسیده به زیر صفر. استرس یه سری مسائل احمقانه، از دست یه سری از آدمای احمق. احمقانس که نتونی به چیزی بیشتر از خانواده ی باکتری های آنتروباکتریاسه فکر کنی. اصلاً خود حماقته که استاد یه درس مزخرفی مثل روانشناسی بیاد و از ناخن خشکیش تو نمره های پایان ترم زر بزنه واست. به خدا خریته که تو مملکتی زندگی کنی که هیچ چی سر جاش نیست...

 

5- ترمای قبل اینجوری نبودما، ولی این ترم شوخی بردار نیس. کافیه یه واحد بیفتم که شیش ماه عقب بمونم. آخه واسه اون بی شعوری که همه ی سوادش تو ترانس هاشه و اگه برق نباشه، هیچ  چی واسه گفتن نداره، چه فرقی میکنه که تو چه حالی داری؟ همین بی تفاوتی هاس که به آدم استرس میده. خدا وکیلی، حداقل ده شب از این یه ماه و نیم گذشته رو تا صبح بیدار بودم. خدایا، به خیر بگذرون خودت...

 

6- فقط اومدم که بگم یادم نرفته که یه موقعی، یه وبلاگی هم بود که یه وقتایی یه دستی به سرش می کشیدمو وگرنه هیچ انگیزه یا احساسی نداشتم از نوشتن، الان...

 

             عزت زیاد


یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
میکروبیولوژی...!

1- نمیدونم بنویسم یا ننویسم ؛ آخه هم حسش هست، هم وقتش نیست! اوکِی، ظاهراً دارم می نویسم الان...

 

2- اصلاً فاز نمیده که بعد از یه ماه روزه داری، همه برن بیرون واسه بخور بخور و من مجبور باشم تنهایی بمونم خونه واسه میکروبیولوژی!

 

3- علی آقا هم گیر داده، به زور 4 صفحه ترجمه چسبونده بهم. منم طبق معمول موندم تو رودرواسی؛ عین گوسفند، خر شدم و گفتم چشم. آخه منِ بیچاره وقتم کجا بود که بخوام واست ترجمه هم بکنم؟ تازه، موضوش هم هست Colorado Wild!! چه گوسفند خوبی هستم من...

 

4- حالا اگه تو این اوضاع قمر در عقرب، یک عدد دختر دایی پیدا بشه که بخواد سر کار بذاره آدمو، حکمش چیه؟! دیگه ایران سلت چی بود، خدا؟!...

 

5- ظهر که شد، بستم خودمو به فحش که آخه بچه، چرا اینقد بدشانسی که بعد از یه ماه ناهار نخوردن، حالا روز اولو باس املت بخوری. آقا، برداشتم تخم مرغه رو، رفتم املته رو بزنم، دیدم مامانه واسم ناهار پخته، گذاشته رو گاز! لاو یو مامی...

 

6- چرند بودن برنامه های تلویزیون از یه طرف، عدم دسترسی به ماهواره از دو طرف، پاک کردن هارد از حدود 25 گیگ فایل هیدن(!) از سه طرف، تموم شدن اکانت روزانه از چهار طرف، پخش و پلا بودن رفقا تو دانشگاه هاشون از پنج طرف و هزار تا از این ضد حالا از هزار طرف دیگه، همگی دست به دست هم دادن تا من، مثل یه گوسفند خوب، فقط بشینم میکروبیولوژی بخونم و چرندیات بنویسم و منتظر بشم تا ساعت یک شب به بعد و اکانت شبانه واسه آپیدن...

 

7- پسر عمو جان پیغوم داده که بریم تهران، داربی ببینیم! اصولاً تعطیله این بشر! یعنی اولش شوخی شوخی می گفت؛ ولی الان جدی جدی گیر داده که حتماً بریم، مگه کارمون چیه؟! عمه خانم جان، بی زحمت بیا این میکروبیولوژی منو بخون، فردا هم برو جای من حاضر بزن! من میرم داربی ببینم، زودی برمی گردم!! اِی خدااااا...

 

8- اولش که گفتم؛ امروز حس نوشتن هست، ولی وقتش نیس. اصلاً کلاً اینجوریم. هر موقع وقتم تنگ میشه، فکر و ذهنم باز میشه. شب امتحانا که رسماً رمان می نویسم!! اون یه سالی کنکور هم یه دیوان کامل شعر گفتم!! یه رابطه ای باید باشه بین این دو تا. یادم باشه بعداً کشفش کنم! ولی الان ترجیح میدم بین جفنگیات بافتن و میکروبیولوژی خوندن، دومی رو سلکت کنم. پس خفه خون می گیرم و پیش به سوی میکروبـ...!

 

              عزت زیاد


شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
« ح » مثل « حس نوشتن » ...

1- تا حالا پیش اومده واستون که حس کنین نیاز حیاتی دارین به دست به آب – گلاب به روتون البته – ولی وقتی میشینین، هر چی زور میزنین، خبری نمیشه که  نمیشه! بعد کلی حالتون گرفته میشه (!) و میاین بیرون. بعدش دوباره چند دقیقه بعد همون حسه میاد، ولی این دفعه که میشینین، قشنگ دل و رودتون می ریزه پایین! شده تا حالا؟! خُب، حالا این شده بود حکایت نوشتن و ننوشتن من! منتها این «چند دقیقه» ی من، یه خُرده زیادی طول کشید. [ارکان تشبیه رو حال کردی جان من؟!] بگذریم حالا البته؛ بحث زیادی تخصصی شد. مهم اینه که الان برگشتم و بازم دارم می نویسم. همون گلاب به روتون...

 

2- آقا، سر برگردوندم، دیدم شدم دانشجوی سال دوم. چی زود گذشت این یه سالی. خدایی انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار پا شدم رفتم دانشگاه. قشنگ تو ذهنمه دقیقه به دقیقش؛ هر چند اصلاً چیز خاطره انگیزی نبود! یادم میاد یکی دو ماه اول رو بیزار بودم از دانشگاه. اصلاً بهم نمی چسبید. هنوز حال و هوای محیط صمیمی مدرسمون تو سرم بود. با آداب و معاشرت دانشجویی حال نمی کردم. بی خیالی دبیرستان و پیش دانشگاهی رو بیشتر دوست داشتم. ولی الان انگاری وضع فرق کرده. یه جورایی عادت کردم به محیطش. راستش نمیدونم دانشگاه بهتر شده؟ یا من عوض شدم؟ یا شرایط فرق کرده؟ یا شور و شر از سرم پریده؟؛ خداییش خودم هم نفهمیدم آخرش. ولی هرچی که هست، الان دیگه عادت کردم بهش. الان که به این یه سالی نیگا می کنم، می بینم یه سری مسائلی واسم پیش اومده که اگه دانشگاه نبود، جایی واسه تجربه کردشون پیدا نمیشد. ای خدا، بعد از اینجا میخوای کجا ببری منو؟! راستی، کی بود می گفت دانشگاه کارخونه ی آدم سازیه؟...

 

3- ماه رمضون امسالم اومد. دیگه قشنگ افتاده تو تابستون. 14، 15 ساعت گشنگی و تشنگی تو این زور گرما، اصلاً فاز نمیده خدا وکیلی. ولی چه کنیم که بین «فاز دنیوی» و «حوری اخروی»، ما دومی رو انتخاب کردیم!! تا ببینیم چیزی میرسه به ما یا نه! میگم این ماه رمضون با همه خوبی هاش یه سری بدی های افتضاح هم داره که آدمو از مسلمون بودن بیزار می کنه. یه سری عقاید چرند و مضحک که نیم مثقال منطق پشتش نیس. یه سری خرافات مسخره که این آخوندهای کوفتی، تو این 1400 سال عمر اسلام، چسبوندن بهش و حالا بیا ببین چه شله قلم پایی هم دُرُس کردن واسه باباشون از این ماه رمضون بیچاره...

 

4- امروز ساعت آخر تربیت بدنی داشتیم. با مجتبی و یاشار بودیم تو سالن. دیدیم اعلامیه زده که فوتبال جام رمضانه وُ بیاین تیم بدین وُ 9 نفر باشین وُ شراطش اینه وُ تاریخش اونه وُ از این حرفا دیگه. آقا، شمردیم فوتبالیستای کلاسو، شدیم 7 رأس! مونده بودیم که این دو نفر دیگه رو از کجا پیدا کنیم که تیممون کامل شه. یاشار پا میشه میگه: لاله رو بیاریم، بذاریم دفاع آخر!! یه دفعه مجتبی بر میگرده، میگه: پس ژاله رو هم بذاریم فوروارد، واسمون هِد بزنه!!! آقا، منو میگی، به پشت افتاده بودم کف سالن، داشتم میخندیدم...

 

5- والا عرایض که فراوونه؛ ولی دیگه الان انگار ارضا شدم؛ دیگه حس چرند گفتن نیس. باشه واسه بعد...

 

                               عزت زیاد

 

 


سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386
حریم شخصی ؛ داشتن یا نداشتن؟ مسئله ای نیست !!

من: خدافظ !

اون: خدافظ. راستی...

من: بله؟

اون: شما باید این عکستونو عوض کنین. باید تمام رخ باشه.

من: این که تمام رخه!

اون: نه، ایناهاش، اون گوشتون مشخص نیست. (!)

من: آهان، آره خُب، دندون عقلم هم مشخص نیست! باشه، یکی دیگه میگیرم. خدافظ

اون: خدافظ. راستی...(!)

من: بـــــــعــله ؟

اون: میگم چیز...

من: چیز؟؟!

اون: میخوای عکس بگیری، اونو بزن. [داره اشاره میکنه به چونش!!!]

من: !! [شیطونه میگه بگو اینم بزنم!!! ولی من اصولاً به حرفای شیطون گوش نمیدم!]

اون: اینا رو هم ببر بالاتر. [اشاره میکنه به خط ریشش!]

من: چفیه هم بذارم؟! عبا؟ عمامه؟! تارُف نکنین تورو خدا، ناراحت میشم!!

اون: [یه چشمه اخم میاد...] نه، «فعلاً» لازم نیست. (!)

من: خدافظ.

اون: خدافظ.

 

نتیجه : ورزش، دشمن اعتیاد است!

 

* من بیشتر از این حرف بزنم، احتمالاً دوباره فیلتر میشم.

* اینکه گفتم یکی، دو روز دیگه میام و الان اومدم رو بذارین به حساب ایرانی بودن تمام آبا و اجدادم!

 

                                                                       عزت زیاد


یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386
محمد در راه بازگشت [به بهانه ی افتتاح مجدد وبلاگ]

   وقتی وبلاگ قبلیمو آقا بالا ها مورد عنایت قرار دادن و هنوز یه سال نشده درشو گل گرفتن و ریدن تو دلخوشیم، اولش گفتم اشکال نداره، میرم یه جا دیگه؛ ولی راستش دیگه نه انرژیش بود، نه حوصلش. سنگینی درسای این ترم هم شده بود قوز بالا قوز. این بود که کلاً بیخیال وبلاگ مبلاگ شدم و ترجیح دادم تا یه مدت تیریپ خفه خون طی کنم. ولی حالا وضع فرق کرده؛ از یه طرف غیر از چند تا درس که هنوز نمره هاشو نگرفتم، بقیه پاس شدن؛ از یه طرف بیکاری تابستون انگولکم میکنه؛ از این طرف کلی حرف نگفته از این چند وقتی مونده تو دلم که نمی تونم نگه دارم؛ از اون طرف احتیاج دارم به یه نفر که تو این محیط مجازی هم که شده، آدمو درک کنه. خلاصه، هزار تا از این دلیل و بهونه ها بودن که از چار سمت و شیش جهت بهم فشار میاوردن تا برینن به این قفل سکوت من!... [تا اینجا رو فعلاً داشته باشین تا یه خورده از وبلاگ قبلیه بگم و بعد ادامه بدم]

وقتی پیگیر علت فیلتر شدن وبلاگ قبلیه شدم به این نتیجه رسیدم که کلمه ها و عبارات به کار رفته تو اون که از دیکشنری خاص خودم انتخاب شده بود، به مذاق آقا بالا ها خوش نیومده بود. تو این مملکت هم ظاهراً انسانی ترین طرز برخورد، همونیه که به سر من اومد! اینه که تو این وبلاگ میخوام دیکشنریمو تغییر بدم و فقط از عبارات  آفا بالا پسند استفاده کنم. هر چند به نظر میرسه رسوندن منظور و مقصود از این راه یه خورده سخت باشه، ولی به هر حال کاریه که میخوام انجامش بدم. اگه هم حالشو داشتم، میخوام چند تا از مطالب وبلاگ قبلی رو با این دیکشنری جدیده ترجمه کنم و بذارم اینجا. [تا اینجا رو ول کنین، بریم سر همون بحث قبلی!]

آره دیگه، خلاصه قفل سکوت چار، پنج ماهمو قراره بشکنم و دوباره محمد میاد و ایده هاشو، روشنگری هاشو، طرز فکراشو، چرندیاتشو دلخوشی هاش.

آها، داش یادم میرفت؛ یه قضیه ای پیش اومده بود تو وبلاگ قبلی که ممکن بود واسم خطرناک باشه و اون شایعه ی کشف(!) وبلاگ من، توسط یکی از همکلاسیام بود که با مذاکرات صورت گرفته، موضوع کلاً تکذیب شد تا محمد، همچنان ناشناس باقی بمونه تا راحت و آسوده حرفاشو بزنه و هیچی و هیچکس، حداقل تا اطلاع ثانوی(!)، به اونجاش نباشه! ولی خداییش اومده بود بلایی که به قول یارو به خیر گذشت. آخه شما که نمیدونین جو کلاسمون چی جوریه؛ هیشکی هیشکسو راس راس نیگا نمی کنه! همه زیر چشمی می پان همدیگرو!!

واسه امشب دیگه بسته؛ یکی دو روزی یه خورده ریزه کاریامو برسم؛ بعدش میام و بساطمو پهن میکنم و هستیم با هم...

فعلاً با اجازه...

     عزت زیاد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 2686


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...