1- تا حالا پیش اومده واستون که حس کنین نیاز حیاتی دارین به دست به آب – گلاب به روتون البته – ولی وقتی میشینین، هر چی زور میزنین، خبری نمیشه که نمیشه! بعد کلی حالتون گرفته میشه (!) و میاین بیرون. بعدش دوباره چند دقیقه بعد همون حسه میاد، ولی این دفعه که میشینین، قشنگ دل و رودتون می ریزه پایین! شده تا حالا؟! خُب، حالا این شده بود حکایت نوشتن و ننوشتن من! منتها این «چند دقیقه» ی من، یه خُرده زیادی طول کشید. [ارکان تشبیه رو حال کردی جان من؟!] بگذریم حالا البته؛ بحث زیادی تخصصی شد. مهم اینه که الان برگشتم و بازم دارم می نویسم. همون گلاب به روتون...
2- آقا، سر برگردوندم، دیدم شدم دانشجوی سال دوم. چی زود گذشت این یه سالی. خدایی انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار پا شدم رفتم دانشگاه. قشنگ تو ذهنمه دقیقه به دقیقش؛ هر چند اصلاً چیز خاطره انگیزی نبود! یادم میاد یکی دو ماه اول رو بیزار بودم از دانشگاه. اصلاً بهم نمی چسبید. هنوز حال و هوای محیط صمیمی مدرسمون تو سرم بود. با آداب و معاشرت دانشجویی حال نمی کردم. بی خیالی دبیرستان و پیش دانشگاهی رو بیشتر دوست داشتم. ولی الان انگاری وضع فرق کرده. یه جورایی عادت کردم به محیطش. راستش نمیدونم دانشگاه بهتر شده؟ یا من عوض شدم؟ یا شرایط فرق کرده؟ یا شور و شر از سرم پریده؟؛ خداییش خودم هم نفهمیدم آخرش. ولی هرچی که هست، الان دیگه عادت کردم بهش. الان که به این یه سالی نیگا می کنم، می بینم یه سری مسائلی واسم پیش اومده که اگه دانشگاه نبود، جایی واسه تجربه کردشون پیدا نمیشد. ای خدا، بعد از اینجا میخوای کجا ببری منو؟! راستی، کی بود می گفت دانشگاه کارخونه ی آدم سازیه؟...
3- ماه رمضون امسالم اومد. دیگه قشنگ افتاده تو تابستون. 14، 15 ساعت گشنگی و تشنگی تو این زور گرما، اصلاً فاز نمیده خدا وکیلی. ولی چه کنیم که بین «فاز دنیوی» و «حوری اخروی»، ما دومی رو انتخاب کردیم!! تا ببینیم چیزی میرسه به ما یا نه! میگم این ماه رمضون با همه خوبی هاش یه سری بدی های افتضاح هم داره که آدمو از مسلمون بودن بیزار می کنه. یه سری عقاید چرند و مضحک که نیم مثقال منطق پشتش نیس. یه سری خرافات مسخره که این آخوندهای کوفتی، تو این 1400 سال عمر اسلام، چسبوندن بهش و حالا بیا ببین چه شله قلم پایی هم دُرُس کردن واسه باباشون از این ماه رمضون بیچاره...
4- امروز ساعت آخر تربیت بدنی داشتیم. با مجتبی و یاشار بودیم تو سالن. دیدیم اعلامیه زده که فوتبال جام رمضانه وُ بیاین تیم بدین وُ 9 نفر باشین وُ شراطش اینه وُ تاریخش اونه وُ از این حرفا دیگه. آقا، شمردیم فوتبالیستای کلاسو، شدیم 7 رأس! مونده بودیم که این دو نفر دیگه رو از کجا پیدا کنیم که تیممون کامل شه. یاشار پا میشه میگه: لاله رو بیاریم، بذاریم دفاع آخر!! یه دفعه مجتبی بر میگرده، میگه: پس ژاله رو هم بذاریم فوروارد، واسمون هِد بزنه!!! آقا، منو میگی، به پشت افتاده بودم کف سالن، داشتم میخندیدم...
5- والا عرایض که فراوونه؛ ولی دیگه الان انگار ارضا شدم؛ دیگه حس چرند گفتن نیس. باشه واسه بعد...
عزت زیاد
|