واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
همزبانان گنگی بودیم  مخاطب نگفتن های هم . و کارمان کتمان همدیگر . سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات ...
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
میکروبیولوژی...!

1- نمیدونم بنویسم یا ننویسم ؛ آخه هم حسش هست، هم وقتش نیست! اوکِی، ظاهراً دارم می نویسم الان...

 

2- اصلاً فاز نمیده که بعد از یه ماه روزه داری، همه برن بیرون واسه بخور بخور و من مجبور باشم تنهایی بمونم خونه واسه میکروبیولوژی!

 

3- علی آقا هم گیر داده، به زور 4 صفحه ترجمه چسبونده بهم. منم طبق معمول موندم تو رودرواسی؛ عین گوسفند، خر شدم و گفتم چشم. آخه منِ بیچاره وقتم کجا بود که بخوام واست ترجمه هم بکنم؟ تازه، موضوش هم هست Colorado Wild!! چه گوسفند خوبی هستم من...

 

4- حالا اگه تو این اوضاع قمر در عقرب، یک عدد دختر دایی پیدا بشه که بخواد سر کار بذاره آدمو، حکمش چیه؟! دیگه ایران سلت چی بود، خدا؟!...

 

5- ظهر که شد، بستم خودمو به فحش که آخه بچه، چرا اینقد بدشانسی که بعد از یه ماه ناهار نخوردن، حالا روز اولو باس املت بخوری. آقا، برداشتم تخم مرغه رو، رفتم املته رو بزنم، دیدم مامانه واسم ناهار پخته، گذاشته رو گاز! لاو یو مامی...

 

6- چرند بودن برنامه های تلویزیون از یه طرف، عدم دسترسی به ماهواره از دو طرف، پاک کردن هارد از حدود 25 گیگ فایل هیدن(!) از سه طرف، تموم شدن اکانت روزانه از چهار طرف، پخش و پلا بودن رفقا تو دانشگاه هاشون از پنج طرف و هزار تا از این ضد حالا از هزار طرف دیگه، همگی دست به دست هم دادن تا من، مثل یه گوسفند خوب، فقط بشینم میکروبیولوژی بخونم و چرندیات بنویسم و منتظر بشم تا ساعت یک شب به بعد و اکانت شبانه واسه آپیدن...

 

7- پسر عمو جان پیغوم داده که بریم تهران، داربی ببینیم! اصولاً تعطیله این بشر! یعنی اولش شوخی شوخی می گفت؛ ولی الان جدی جدی گیر داده که حتماً بریم، مگه کارمون چیه؟! عمه خانم جان، بی زحمت بیا این میکروبیولوژی منو بخون، فردا هم برو جای من حاضر بزن! من میرم داربی ببینم، زودی برمی گردم!! اِی خدااااا...

 

8- اولش که گفتم؛ امروز حس نوشتن هست، ولی وقتش نیس. اصلاً کلاً اینجوریم. هر موقع وقتم تنگ میشه، فکر و ذهنم باز میشه. شب امتحانا که رسماً رمان می نویسم!! اون یه سالی کنکور هم یه دیوان کامل شعر گفتم!! یه رابطه ای باید باشه بین این دو تا. یادم باشه بعداً کشفش کنم! ولی الان ترجیح میدم بین جفنگیات بافتن و میکروبیولوژی خوندن، دومی رو سلکت کنم. پس خفه خون می گیرم و پیش به سوی میکروبـ...!

 

              عزت زیاد


شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
« ح » مثل « حس نوشتن » ...

1- تا حالا پیش اومده واستون که حس کنین نیاز حیاتی دارین به دست به آب – گلاب به روتون البته – ولی وقتی میشینین، هر چی زور میزنین، خبری نمیشه که  نمیشه! بعد کلی حالتون گرفته میشه (!) و میاین بیرون. بعدش دوباره چند دقیقه بعد همون حسه میاد، ولی این دفعه که میشینین، قشنگ دل و رودتون می ریزه پایین! شده تا حالا؟! خُب، حالا این شده بود حکایت نوشتن و ننوشتن من! منتها این «چند دقیقه» ی من، یه خُرده زیادی طول کشید. [ارکان تشبیه رو حال کردی جان من؟!] بگذریم حالا البته؛ بحث زیادی تخصصی شد. مهم اینه که الان برگشتم و بازم دارم می نویسم. همون گلاب به روتون...

 

2- آقا، سر برگردوندم، دیدم شدم دانشجوی سال دوم. چی زود گذشت این یه سالی. خدایی انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار پا شدم رفتم دانشگاه. قشنگ تو ذهنمه دقیقه به دقیقش؛ هر چند اصلاً چیز خاطره انگیزی نبود! یادم میاد یکی دو ماه اول رو بیزار بودم از دانشگاه. اصلاً بهم نمی چسبید. هنوز حال و هوای محیط صمیمی مدرسمون تو سرم بود. با آداب و معاشرت دانشجویی حال نمی کردم. بی خیالی دبیرستان و پیش دانشگاهی رو بیشتر دوست داشتم. ولی الان انگاری وضع فرق کرده. یه جورایی عادت کردم به محیطش. راستش نمیدونم دانشگاه بهتر شده؟ یا من عوض شدم؟ یا شرایط فرق کرده؟ یا شور و شر از سرم پریده؟؛ خداییش خودم هم نفهمیدم آخرش. ولی هرچی که هست، الان دیگه عادت کردم بهش. الان که به این یه سالی نیگا می کنم، می بینم یه سری مسائلی واسم پیش اومده که اگه دانشگاه نبود، جایی واسه تجربه کردشون پیدا نمیشد. ای خدا، بعد از اینجا میخوای کجا ببری منو؟! راستی، کی بود می گفت دانشگاه کارخونه ی آدم سازیه؟...

 

3- ماه رمضون امسالم اومد. دیگه قشنگ افتاده تو تابستون. 14، 15 ساعت گشنگی و تشنگی تو این زور گرما، اصلاً فاز نمیده خدا وکیلی. ولی چه کنیم که بین «فاز دنیوی» و «حوری اخروی»، ما دومی رو انتخاب کردیم!! تا ببینیم چیزی میرسه به ما یا نه! میگم این ماه رمضون با همه خوبی هاش یه سری بدی های افتضاح هم داره که آدمو از مسلمون بودن بیزار می کنه. یه سری عقاید چرند و مضحک که نیم مثقال منطق پشتش نیس. یه سری خرافات مسخره که این آخوندهای کوفتی، تو این 1400 سال عمر اسلام، چسبوندن بهش و حالا بیا ببین چه شله قلم پایی هم دُرُس کردن واسه باباشون از این ماه رمضون بیچاره...

 

4- امروز ساعت آخر تربیت بدنی داشتیم. با مجتبی و یاشار بودیم تو سالن. دیدیم اعلامیه زده که فوتبال جام رمضانه وُ بیاین تیم بدین وُ 9 نفر باشین وُ شراطش اینه وُ تاریخش اونه وُ از این حرفا دیگه. آقا، شمردیم فوتبالیستای کلاسو، شدیم 7 رأس! مونده بودیم که این دو نفر دیگه رو از کجا پیدا کنیم که تیممون کامل شه. یاشار پا میشه میگه: لاله رو بیاریم، بذاریم دفاع آخر!! یه دفعه مجتبی بر میگرده، میگه: پس ژاله رو هم بذاریم فوروارد، واسمون هِد بزنه!!! آقا، منو میگی، به پشت افتاده بودم کف سالن، داشتم میخندیدم...

 

5- والا عرایض که فراوونه؛ ولی دیگه الان انگار ارضا شدم؛ دیگه حس چرند گفتن نیس. باشه واسه بعد...

 

                               عزت زیاد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 2918


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...