میکروبیولوژی...!

1- نمیدونم بنویسم یا ننویسم ؛ آخه هم حسش هست، هم وقتش نیست! اوکِی، ظاهراً دارم می نویسم الان...

 

2- اصلاً فاز نمیده که بعد از یه ماه روزه داری، همه برن بیرون واسه بخور بخور و من مجبور باشم تنهایی بمونم خونه واسه میکروبیولوژی!

 

3- علی آقا هم گیر داده، به زور 4 صفحه ترجمه چسبونده بهم. منم طبق معمول موندم تو رودرواسی؛ عین گوسفند، خر شدم و گفتم چشم. آخه منِ بیچاره وقتم کجا بود که بخوام واست ترجمه هم بکنم؟ تازه، موضوش هم هست Colorado Wild!! چه گوسفند خوبی هستم من...

 

4- حالا اگه تو این اوضاع قمر در عقرب، یک عدد دختر دایی پیدا بشه که بخواد سر کار بذاره آدمو، حکمش چیه؟! دیگه ایران سلت چی بود، خدا؟!...

 

5- ظهر که شد، بستم خودمو به فحش که آخه بچه، چرا اینقد بدشانسی که بعد از یه ماه ناهار نخوردن، حالا روز اولو باس املت بخوری. آقا، برداشتم تخم مرغه رو، رفتم املته رو بزنم، دیدم مامانه واسم ناهار پخته، گذاشته رو گاز! لاو یو مامی...

 

6- چرند بودن برنامه های تلویزیون از یه طرف، عدم دسترسی به ماهواره از دو طرف، پاک کردن هارد از حدود 25 گیگ فایل هیدن(!) از سه طرف، تموم شدن اکانت روزانه از چهار طرف، پخش و پلا بودن رفقا تو دانشگاه هاشون از پنج طرف و هزار تا از این ضد حالا از هزار طرف دیگه، همگی دست به دست هم دادن تا من، مثل یه گوسفند خوب، فقط بشینم میکروبیولوژی بخونم و چرندیات بنویسم و منتظر بشم تا ساعت یک شب به بعد و اکانت شبانه واسه آپیدن...

 

7- پسر عمو جان پیغوم داده که بریم تهران، داربی ببینیم! اصولاً تعطیله این بشر! یعنی اولش شوخی شوخی می گفت؛ ولی الان جدی جدی گیر داده که حتماً بریم، مگه کارمون چیه؟! عمه خانم جان، بی زحمت بیا این میکروبیولوژی منو بخون، فردا هم برو جای من حاضر بزن! من میرم داربی ببینم، زودی برمی گردم!! اِی خدااااا...

 

8- اولش که گفتم؛ امروز حس نوشتن هست، ولی وقتش نیس. اصلاً کلاً اینجوریم. هر موقع وقتم تنگ میشه، فکر و ذهنم باز میشه. شب امتحانا که رسماً رمان می نویسم!! اون یه سالی کنکور هم یه دیوان کامل شعر گفتم!! یه رابطه ای باید باشه بین این دو تا. یادم باشه بعداً کشفش کنم! ولی الان ترجیح میدم بین جفنگیات بافتن و میکروبیولوژی خوندن، دومی رو سلکت کنم. پس خفه خون می گیرم و پیش به سوی میکروبـ...!

 

              عزت زیاد