1- من که شخصاً باورم نمیشه دو ماه ننوشته باشم؛ شما رو نمیدونم...
2- خیر سرمون، چهارشنبه روز دانشجو بود. تو دانشگاه هم جلسه ی پرسش و پاسخ گذاشته بودن ارواح عمه هاشون. تازه ورود هم برای عموم آزاد بود، منتها ما که دانشجو بودیم مثلاً، از 8 صبح کلاس داشتیم تا 3 بعدازظهر! خاک تو سر این مملکت که حالا حالا ها درست بشو نیست...
3- تو پست قبلی از امتحان میکروب گفته بودم. بگذریم از این که امتحانه رو گند زدم واسه خودم؛ ولی خداییش از همون موقع تا الان، یه روز در میون یا امتحان دارم، یا استرس امتحان. چه دهنی که ازم سرویس نشد این ترم...
4- پست های قبلی رو که نیگا می کردم، باورم نمیشد که اینارو من نوشته باشم. الان هر چی دارم زور میزنم که بهتر از اینی که دارم می نویسم، بنویسم، نمیشه. تمرکزم رسیده به زیر صفر. استرس یه سری مسائل احمقانه، از دست یه سری از آدمای احمق. احمقانس که نتونی به چیزی بیشتر از خانواده ی باکتری های آنتروباکتریاسه فکر کنی. اصلاً خود حماقته که استاد یه درس مزخرفی مثل روانشناسی بیاد و از ناخن خشکیش تو نمره های پایان ترم زر بزنه واست. به خدا خریته که تو مملکتی زندگی کنی که هیچ چی سر جاش نیست...
5- ترمای قبل اینجوری نبودما، ولی این ترم شوخی بردار نیس. کافیه یه واحد بیفتم که شیش ماه عقب بمونم. آخه واسه اون بی شعوری که همه ی سوادش تو ترانس هاشه و اگه برق نباشه، هیچ چی واسه گفتن نداره، چه فرقی میکنه که تو چه حالی داری؟ همین بی تفاوتی هاس که به آدم استرس میده. خدا وکیلی، حداقل ده شب از این یه ماه و نیم گذشته رو تا صبح بیدار بودم. خدایا، به خیر بگذرون خودت...
6- فقط اومدم که بگم یادم نرفته که یه موقعی، یه وبلاگی هم بود که یه وقتایی یه دستی به سرش می کشیدمو وگرنه هیچ انگیزه یا احساسی نداشتم از نوشتن، الان...
عزت زیاد